برچسب:
نویسنده: مهسا کمالی
دلش هوای ذره ای آسودگی دارد
دل شکسته ام خسته است، شراب میخواهد آب نه
درد،سرم را گرفته، درمان میخواهد، دوا نه
جانم به لب رسیده ،مرگ می خواهد، خواب نه
با که گویم درد دل
می گویند:درد دل که گفتنی نیست
مهر شدست بر دهانم و اشک شدست بر چشمانم
شاید خاک هم بر سرم
آیا این قصه ی پر غصه ادامه دارد ...
بایست ، بایست ، ای قلبم که جانم نای جان کندن هم ندارد ...
برچسب:
نویسنده: مهسا کمالی
شایدم امید ،
منم یکی از اون آدما هستم که تنها انگیزم و از نوشتن دلنوشته هام، امید داشتن به اینه که بعضیا میان میخونن..
و شاید تو دلشون احساس همدردی میکنن..
وقتی خیلی شادم و موقعی که خیلی غمگینم یه چیزایی از ذهنم تراوش میکنه..
یا تو دلم میخونم.یا اگه بتونم یادداشت میکنم.
اگه غلط املایی داره..یا نگارشی..و بی وزن و قافیست شما ببخشین.
همین
برچسب:
نویسنده: مهسا کمالی
برچسب:
نویسنده: مهسا کمالی
لب سخن میگوید..پاها همچنان در حرکتند..و سرانگشتان دست در حال نوشتن
زبان زمزمه میکند. و این مغز است که فکر می کند و فرمان می دهد....
همه در کارند..
پس کجای و کار می لنگد و که دل میلرزد و نفس تنگ میشود
و گاهی نای سخن گفتن هم نمیتوان
پا ،راه میرود ،ولی فکر جای دیگر است
چشم مینگرد ،ولی نمی بیند
و چه ساده گذشت!!!!
برچسب:
نویسنده: مهسا کمالی
برچسب:
نویسنده: مهسا کمالی
برچسب:
نویسنده: مهسا کمالی
عشق ،یعنی جدایی ،بعد رسیدن
عشق ،یعنی درد ،غم و زجر کشیدن
عشق یعنی نبودن در حال بودن
عشق یعنی حسرت لحظه ی دیدار
عشق یعنی در نهایت سرت بالای دار
عشق یعنی محکوم به اعدام
عشق یعنی رسوای عالم
عشق یعنی عاقبت بی سرانجام
عشق یعنی شوری طعام
عشق یعنی قلبی ش ک س ت ه
و تنها این عشق به خداست که ماندگار است
و خدا عاشق ماست
ای معشوق لایتناهی دریاب همه ی ما را
برچسب:
نویسنده: مهسا کمالی
برچسب:
نویسنده: مهسا کمالی
برچسب:
نویسنده: مهسا کمالی